Daimon

محبوبترین اسکرین سیور در آمریکا


این آدرس محبوب ترین اسکرین سیور در آمریکا هه .اگه گیر کرد میتونین با موس بگیرینش و به در و دیوار بکوبونینشابرو

 

 

http://www.planetdan.net/pics/misc/georgerag.swf

 

فقط نظر یادتون نره



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

چهره زشت نفرت


معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

وقتی کسی را دوست دارید


وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان

می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در

سینه حس می کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

بیو گرافی Emo


 EMOمخفف کلمه Emotional هست که به دختر پسرای احساساتی میگن


ریشه ی کلمه ی
EMO از احساس گرفته شده و و کلا اموها احساسو یه چیزه مقدس می دونن بهش احترام می ذارن و زندگیشونو بر پایه ی اون می دونن ...


نماد امو یه قلبه دوخته شدس و در کل رنگهای صورتی ( دختران امو ) قرمز مشکی و بنفش از رنگ های اصلی شه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۱ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

آرزوی یک کودک


روزی قبل از خواب آرزویی کردم،کودک بودم بارویاهای کوچک سالها گذشت ومن

 جوانی با آرزوهای بزرگ شدم هنگامی که از همه چیز ناامید  بودم چشمانم غرق در

رویای کودکیم بود ناگهان یاد آن شب افتادم و طنین صدای آرامی را احساس کردم صدا با

آرامش خاصی گفت می توانی سوالاتت را بپرسی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

غرور


 

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی آبی ولی باخفت وخاری پی شبنم نمی گردم



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

گل نیلوفر


همیشه به گل نیلوفرکه در مرداب بود فکر می کردم که چقدر تنهاست اما حالا که مرداب شدم می فهمم عشق یعنی نیلوفر، چون خود را وقف تنهایی مرداب کرده است .



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

هدیه ی بینا به یک نابینا


پسر: کاش چشمانم تو را می دید در این صورت  تا آخر عمر در کنارت باقی می

ماندم. آری او نابینا بود اما دخترک با دیده ی جان پسر را تماشا می کرد و از نابینا

بودن پسر ناراحت نبود . روزی خبر رسید شخصی چشمانش را به پسر هدیه

کرده . دختر خدا حافظی کرد و رفت . امروز پسر بیناست ودخترنابینا و چون

اونابیناست پسرگفت

نمی توانم با تو باشم و هنگامی که از در به سمت بیرون می رفت دختر با بغض به

او گفت مراقب چشمانم باش .

 

 



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

عاشق


گفتی به احترام دل باران باش. باران شدم و به روی گل باریدم/

گفتی که ببوس روی نیلوفرو از عشق توگونه های اورا بوسیدم/

گفتی ستاره شو,دلی روشن کن من هم بر گل ستاره ها تابیدم/

گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم/

گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را باساحل دیدم/

گفتی بیا و لحظه ای مجنون باش, مجنون شدم وز دوریت نالیدم/

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم/

 

گفتی بیا و از وفایت بگذر از لهجه ی بی وفایت رنجیدم.گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٢ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

THAT'S MOM این است معنی مادر


اول به اونائی که مادرشون رو از دست دادن

(که یادی ازش شده باشه)

 

دوم به اونائی که مادر دارن

(که قدر مادرشونو بدونن)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

بابا زرنگ


once all the scientists die and go to heaven

They decide to play Hide-n-seek

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند

آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

 
 

 

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...


تقدیم به عزیز جون خودم

 

امیدوارم یاد آور لحظات تلخت نباشه

 

امیدوارم منو ببخشی ناراحتقلب

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

“دختری در رختخواب”


دختـری با مادرش در رختخواب .......... .. .......... درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب
گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست ....................... زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم .................................... روی دستت باد کردم مادرم
سن من از ..... افزون شده ................................. دل میان سینه غرق خون شده
هیچکس مجنون این لیلی نشد .............................. شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته ................................... بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختر را شنفت ....................... خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود ....................... غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن ................................ این همه شوهر یکی را تور کن
گفت دختر: مادر محبوب من ................................... ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها ...................................... من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها ..................................... سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر ............................ مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر ......................... با سعید و یاسر و ایضا ً صفر
با سه تا شان رفته بودیم سینما ................................. بگذریم از ما بقیه ماجرا
یک سری، هم صحبت یاسر شدم ................... او خرم کرد، آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید ......................... قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج قلی اصغر شله ........................... یک زمانی عاشق من شد بله
بعد هوتن یار من فرهاد بود ............................... البته وسواسی و حساس بود
بعد از این وسواسی پر ادعا ............................... شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم ........................... بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم ................................. بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او ............................. گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری .......................... روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر ..................... دل نمی دادم به هر کس این قدر
خاک عالم بر سرت، خیلی بدی .......................... واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

درباره ی من




مدیر وبلاگ :

محمد جواد جهانگیری

منوی اصلی

آرشیو

موضوعات وبلاگ

نویسندگان



پیوند های وبلاگ

رنگینک
سما 52
گلستان
باران سبز
My Rubik
نگارستان
TCENG.ir
از نگاه من
تینتیریول ها
..:::باران:::..
Out of Mind
زیر چتر زندگی
Moon Reader
Silent Sound
WANTED BOY
دستهای خالی
پاسبان حرم دل
.: بهار پاییزان :.
منو دوست جونیم
فقط برای امروز ....
باور نکردنی ها !!!
اخبار فناوری اطلاعات
قصه عادت (کیانا جووون)
آموزش ها و رتبه سنج گوگل
my painting with color pencil
بنویسیم عشق بخوانیم مزخرف
همدم ملیسا...!؟ تنهایی و خداش

ابزار











   RSS  

Powered By : Daimon

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ vampire محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط Daimon

رفتن به بالای صفحه


Daimon