Daimon

سفر به . . .


سلام خدمت تمامی دوستای عزیز.

بعد از گذشت یک بحران شدید با روحیه ای توپ گونه (توووووپه توووووپ) اومدم و میخوام این وبلاگو بترکونم. شیطان

به سفارش دوستان عزیز دیروز رفته بودم کوهسنگی که هم آب و هوایی عوض کنم و هم از خونه بیرون رفته باشم . بازم طبق عادت همیشه هدست رو گوشم بود و سعی می کردم یه جای خلوت پیدا کنم آخه رفته بودم یه جای دنج که کسی نمیتونست برهشیطان

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

داستان جالب "رقابت یک برنامه نویس و یک مهندس "


 

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
 مهندس رو به برنامه‌نویس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟

 

برنامه‌نویس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. مهندس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

برنامه‌نویس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، مهندس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت برنامه‌نویس را پاره کرد و رضایت داد که با مهندس بازى کند.

مهندس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟
» برنامه‌نویس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد. حالا نوبت خودش بود.

برنامه‌نویس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟
» مهندس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، برنامه‌نویس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. برنامه‌نویس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. مهندس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» برنامه‌نویس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد و رویش را برگرداند و خوابید …



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

دلتنگی Daimon


سلام به همه .

نمیدونم امروز چرا این همه دلم گرفته ، نمیدونم چه مرگمه .

                                                      

دیگه خسته شدم از این همه نامردی این همه دو رویی این همه الکی زنده بودن این همه جدایی ، این همه . . .

                                                      

نمیدونم دیگه چیکار کنم . خیلی زندگی یکنواخت شده . دلم میخواد همش تنها باشم اونم تو اوج (از ارتفاع خیلی خوشم میاد اما ارتفاعی که امن باشه) دلم میخواد تا بالاترین جایی که میشه بالا برم و تنها باشم . تنها سرگرمیم دیگه شده یه هدست و آهنگ . دلم میخواد تو اون اوج هدستمو بذارم و آهنگ گوش کنم و دکلمه کنم .

                                                          

دلم میخواد با کسی باشم اما از دورویی و خیانت متنفرم ، الانم کسیو نمیشه پیدا کرد که اینطوری نباشه . از همه دل کندم حتی خانواده . چون فکر میکنم همه به فکر بالا بردن خودشونن و هیچکی حتی یکم به فکر دیگران نیست .

                                                        

دیگه حالم از ضرب المثل : ((  بنی آدم اعضای یکدیگرند   که در آفرینش ز یک گوهرند )) بهم میخوره فک میکنم بجای : ((چو عضوی بدرد آورد روزگار   دگر عضو ها را نماند قرار )) دیگه داره کم کم (( چو عضوی بدرد آورد روزگار    جهنم،دگر عضو ها را چه آید بکار )) جا می افته .

البته منظورم این نیست که خانواده اینطورین اما یه جورایی ، یکم اینطورین دیگه ، درسته به فکر ما هستن اما همونشم برا پز دادن جلو اینو اونه که بگن بچه ی من الان چی شده و کجا هست .

نمیدونم چی بگم . یاد آهنگ محسن یگانه افتادم (نفسای بی هدف)

آی خدا دلگیرم ازت

                     آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرمو

                     عمرمو می گیرم ازت

                                                         .

                                                         .

                                                         .

                    عمرمو می گیرم ازت

 

                                                                          

شایدم یکم نیاز داشته باشم . . .

                                                        

.



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

دوست خوب ، مناسب و شایسته . . . !!!!


روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.”
شاهزاده با تمسخر گفت: ” من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : ” جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته ” شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: ” پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. “
عارف پاسخ داد : ” نه ” و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: ” این دوستی است که باید بدنبالش بگردی ” شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : ” استاد اینکه نشد ! “
عارف پیر پاسخ داد: ” حال مجددا امتحان کن ” برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: ” شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٥ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

درباره ی من




مدیر وبلاگ :

محمد جواد جهانگیری

منوی اصلی

آرشیو

موضوعات وبلاگ

نویسندگان



پیوند های وبلاگ

رنگینک
سما 52
گلستان
باران سبز
My Rubik
نگارستان
TCENG.ir
از نگاه من
تینتیریول ها
..:::باران:::..
Out of Mind
زیر چتر زندگی
Moon Reader
Silent Sound
WANTED BOY
دستهای خالی
پاسبان حرم دل
.: بهار پاییزان :.
منو دوست جونیم
فقط برای امروز ....
باور نکردنی ها !!!
اخبار فناوری اطلاعات
قصه عادت (کیانا جووون)
آموزش ها و رتبه سنج گوگل
my painting with color pencil
بنویسیم عشق بخوانیم مزخرف
همدم ملیسا...!؟ تنهایی و خداش

ابزار











   RSS  

Powered By : Daimon

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ vampire محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط Daimon

رفتن به بالای صفحه


Daimon