Daimon

مجنون و لیلی


مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم ؟



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

ماه مشکیه محرم


سلام سلام.حاله شوما چوطوره ؟ خوب هستی ؟ چه خبرا ؟ بگذریم از این چیزا .

فک کنم تو هم احساس کردی!!!!  آره خودشه.داره کم کم محرم میاد،البته اومده اما من دارم کم کم خودمو آماده میکنم.امروز یه حالی داشتم، نمیدونم خوب بود یا بد،اما به من که خیلی حال داد.این خیلی خوبه که تو دانشگاه مراسم مداحی گذاشتن.امروز ناخودآگاه صدای زیارت عاشورا رو شنیدم،خیلی بهم حال داد،جات خالی چسبید.راستش خیلی وقت بود نشنیده بودم.هییییییییافسوس.

 

خیله خب فک کنم بس باشه برا امروز.تا آپ بعدی بای بای .



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

نامه ی پسرک به مادرش !!!


خب من برگشتم.درسته زود برگشتم اما هنوز حال و حوصله ی کامله وبلاگو ندارم به خصوص که امتحانای پایانترمم هم نزدیکه،پس ایشالا ازم توقع نداشته باشی مثه قدیما تند تند آپ کنم .

چیزی به ذهنم نمیرسه برای نوشتن . بذار یکم فکر کنم ببینم چی بهت بگم ؟

.

.

.

هر چی فک کردم چیزی به ذهنم نرسید مثه اینکه بی سوژگی وبلاگنویسا به منم رسیده.

 

خب فک کنم یه داستان بذارم خیلی بهتر باشه از چرت و پرتای من.

پس داستانو داشته باشین :

 

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

او با خط بچگانه نوشته بود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۳ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

عنوان نداریم ....!


Daimon

امروزم یه روز بد بود . خیلی خیلی خیلی بد که حتی نمیخوام یه بار،حتی یه بار دیگه تکرار بشه.خیلی امروز عذاب کشیدم،خیلی ناراحت شدم،خیلی حرفا از دوست و آشنا شنیدم که داغونم کرد میدونم نمیتونین درک کنین پس خواهش میکنم نگین درک میکنم و هی بخواین دلداری بدین.خیلی سخته که به خاطر کس دیگه ای بهتون ارزش بدن،خیلی بده چهره ی خوبی در جمع نداشته باشین،خیلی عذاب آوره که منفور باشین،خیلی بده درک نشین،غیر قابل تحمله که مردم نگاهتو نفهمن،خیلی بده . . .   .

دیگه نمیخوام ادامه بدم ، دیگه نمیخوام پررو باشم ، دیگه نمیخوام این کنایه هایه هارو تحمل کنم ، دیگه نمیخوام به چشم بد بهم نگاه کنن . دیگه میخوام نباشم ، دیگه تو چشم نباشم، گر چند نبودم اما سعی میکردم که باشم گرچند . . .

یک بار دیگه هم این ضرب المثل رو گفتم چون خیلی ازش خوشم میاد بار ها و بار ها هم مینویسمش .

ضرب المثل طبرستانی : به من یه دوست بده که با من گریه کنه ، رفیقی که با من بخنده رو خودم پیدا میکنم .

ضرب المثل انگلیسی : ضربات کوچک درختان بزرگ را از پا در می آورند .

یه ضرب المثل فنلاندی هم میگه : همیشه کمی بترس تا محتاج نشوی روزی زیاد بترسی.

اما من هر روز باید بترسم که . . .

یه ضرب المثل یونانی میگه : یا سخنی بگو که از خاموشی بهتر باشد یا خاموش باش .

من هم سعی میکنم دیگه خاموش باشم .

و بالاخره یه مثل لاتینی : اندیشه ی گوینده از گفتارش مهمتر است .

 

میخوام وبلاگو برای چند وقت ترک کنم.میخوام چند وقت،دیگه نباشم.دوست دارم هیچ کس برام نظر نذار چه غریبه و چه آشنا.هیچکس.نمیخوام لاف درک کردن و فهمیدن بذارین.از آشنا بیشتر دلم خونه همونایی که میگن منو درک میکنن،همونایی که بهترین دوست ، خودشونو فرض میکنن.بسه،دیگه نمیخوام ادامه بدم.

 

 

خداحافظ همگی .

 



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

درباره ی من




مدیر وبلاگ :

محمد جواد جهانگیری

منوی اصلی

آرشیو

موضوعات وبلاگ

نویسندگان



پیوند های وبلاگ

رنگینک
سما 52
گلستان
باران سبز
My Rubik
نگارستان
TCENG.ir
از نگاه من
تینتیریول ها
..:::باران:::..
Out of Mind
زیر چتر زندگی
Moon Reader
Silent Sound
WANTED BOY
دستهای خالی
پاسبان حرم دل
.: بهار پاییزان :.
منو دوست جونیم
فقط برای امروز ....
باور نکردنی ها !!!
اخبار فناوری اطلاعات
قصه عادت (کیانا جووون)
آموزش ها و رتبه سنج گوگل
my painting with color pencil
بنویسیم عشق بخوانیم مزخرف
همدم ملیسا...!؟ تنهایی و خداش

ابزار











   RSS  

Powered By : Daimon

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ vampire محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط Daimon

رفتن به بالای صفحه


Daimon