Daimon

آرزوی یک کودک


روزی قبل از خواب آرزویی کردم،کودک بودم بارویاهای کوچک سالها گذشت ومن

 جوانی با آرزوهای بزرگ شدم هنگامی که از همه چیز ناامید  بودم چشمانم غرق در

رویای کودکیم بود ناگهان یاد آن شب افتادم و طنین صدای آرامی را احساس کردم صدا با

آرامش خاصی گفت می توانی سوالاتت را بپرسی

 


یاد آرزوی کودکیم افتادم که خواسته بودم با خدا صحبت کنم

 او امده بود تا پاسخ سوالات کودکیم را بدهد وچه خوب هنگامی ........زمانی که یاس تمام وجودم را فرا گرفته بود .

پرسیدم چرا بنده هایت را دو گونه آفریدی : گفت به خاطر تنهاییشان

چرا عشق آفریدی : زیرا زیبا بود در کنار شما

گفتم در چه لحظاتی در کنارم هستی : و او این چنین پاسخم را داد :

ساحلی روبه رویم ظاهر شد بر روی آن دو ردپا بود گفتم اینها از آن کیست ؟

گفت یکی من ودیگری تو هستی نگاه کردم خوشحال از این که در تمام لحظات

بامن بوده ناگهان دیدم درسخت ترین لحظات یک ردپا بیشتر نیست باناراحتی

گفتم چرا در سخت ترین لحظات تنهایم،با آرامش گفت آنها ردپای من است که

تورا در آغوش حمل می کنم تا بارغمت سبک شود .

واین بود صحبت من باخدای که بندگانش را در سخت ترین لحظات در آغوش می گیرد که احساس تنهای نکنند و این یادمان باشد که عکاسان زیباترین لحظات رادر تاریک ترین نقطه به وجود می آورند پس در تاریک ترین زمان خدازیباترین عکسها را از ما می گیرد



+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

درباره ی من




مدیر وبلاگ :

محمد جواد جهانگیری

منوی اصلی

آرشیو

موضوعات وبلاگ

نویسندگان



پیوند های وبلاگ

رنگینک
سما 52
گلستان
باران سبز
My Rubik
نگارستان
TCENG.ir
از نگاه من
تینتیریول ها
..:::باران:::..
Out of Mind
زیر چتر زندگی
Moon Reader
Silent Sound
WANTED BOY
دستهای خالی
پاسبان حرم دل
.: بهار پاییزان :.
منو دوست جونیم
فقط برای امروز ....
باور نکردنی ها !!!
اخبار فناوری اطلاعات
قصه عادت (کیانا جووون)
آموزش ها و رتبه سنج گوگل
my painting with color pencil
بنویسیم عشق بخوانیم مزخرف
همدم ملیسا...!؟ تنهایی و خداش

ابزار











   RSS  

Powered By : Daimon

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ vampire محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط Daimon

رفتن به بالای صفحه


Daimon