Daimon

تنهایی


گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو. گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت از چه؟

 گنجشک گفت: تنهایی ... بی همدمی ... کسی که به خاطرش بپری ... برایش بخوانی ... دوستش بداری. 

خدا گفت: مگر مرا نداری؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمیرسد.

خدا گفت:مگر تا بحال به ملکوتم نیامدی؟گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار می آورد.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام؟! چنان از غیر پریدی که جایی برایم نمانده.

 چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری. هرگز تنهایت گذاشته ام؟!

گنجشک سر به زیر انداخت. دانه های اشک چشمان کوچکش را پر کرده بود.

 خدا گفت: اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست. پس بیا. گنجشک سر بلند کرد.

دشتهای آن سو تا بینهایت سبز بود. گنجشک به سمت بینهایت پرگشود ...

.

.

کاش میتونستم گنجشک بودم . . . کاش کاش کاش



+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمد جواد جهانگیری نظرات ()

درباره ی من




مدیر وبلاگ :

محمد جواد جهانگیری

منوی اصلی

آرشیو

موضوعات وبلاگ

نویسندگان



پیوند های وبلاگ

رنگینک
سما 52
گلستان
باران سبز
My Rubik
نگارستان
TCENG.ir
از نگاه من
تینتیریول ها
..:::باران:::..
Out of Mind
زیر چتر زندگی
Moon Reader
Silent Sound
WANTED BOY
دستهای خالی
پاسبان حرم دل
.: بهار پاییزان :.
منو دوست جونیم
فقط برای امروز ....
باور نکردنی ها !!!
اخبار فناوری اطلاعات
قصه عادت (کیانا جووون)
آموزش ها و رتبه سنج گوگل
my painting with color pencil
بنویسیم عشق بخوانیم مزخرف
همدم ملیسا...!؟ تنهایی و خداش

ابزار











   RSS  

Powered By : Daimon

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ vampire محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط Daimon

رفتن به بالای صفحه


Daimon