مجنون و لیلی

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم ؟

/ 9 نظر / 28 بازدید
سما52

سلام دوست خوبم مطلب زیباییرو انتخاب کردی ممنونم حیلی تآثیر گذار بود[گل][فرشته]

مسعود

به به چه جمله ای گفته این مجنون دمش گرم ... واقعا این سوالش خیلی باحاله آخه الان بعضیا رو میبینی دارن نماز میخونن ولی حواسشون به همه چی هست الا نماز

رحمتی

خيلي داستانك جالبي بود.واقعا حرف قشنگي زد.

casra

درد من حصار برکه نیست.درد من زیستن با ماهیانی است که هرگز فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده. [دیگه چه خبرا؟خودت خوبی]

casra

جون جواد باشه حالا وقت زیاده...

محمدی

مرسی;قشنگ بودمثل داستانای قبلی[گل]

غریبه

يه شب يه ستاره شانس از اسمون افتاد رو زمين بهم گفت دنيارو مي خواي يا يه دوست خوب ؟؟؟ گفتم هيچ كدوم . چون يه دوست دارم كه واسم مثل يه دنياست[گل] از خوشحالی دوست دارم[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

غریبه

[خجالت][خجالت][خجالت][خجالت]

غریبه

لطفا اسمم رو به کسی نگو تو وبت هم ننویس