آرزوی یک کودک

یاد آرزوی کودکیم افتادم که خواسته بودم با خدا صحبت کنم

 او امده بود تا پاسخ سوالات کودکیم را بدهد وچه خوب هنگامی ........زمانی که یاس تمام وجودم را فرا گرفته بود .

پرسیدم چرا بنده هایت را دو گونه آفریدی : گفت به خاطر تنهاییشان

چرا عشق آفریدی : زیرا زیبا بود در کنار شما

گفتم در چه لحظاتی در کنارم هستی : و او این چنین پاسخم را داد :

ساحلی روبه رویم ظاهر شد بر روی آن دو ردپا بود گفتم اینها از آن کیست ؟

گفت یکی من ودیگری تو هستی نگاه کردم خوشحال از این که در تمام لحظات

بامن بوده ناگهان دیدم درسخت ترین لحظات یک ردپا بیشتر نیست باناراحتی

گفتم چرا در سخت ترین لحظات تنهایم،با آرامش گفت آنها ردپای من است که

تورا در آغوش حمل می کنم تا بارغمت سبک شود .

واین بود صحبت من باخدای که بندگانش را در سخت ترین لحظات در آغوش می گیرد که احساس تنهای نکنند و این یادمان باشد که عکاسان زیباترین لحظات رادر تاریک ترین نقطه به وجود می آورند پس در تاریک ترین زمان خدازیباترین عکسها را از ما می گیرد

/ 6 نظر / 49 بازدید
rahmati

[دست]واقعا زیبا بود. ولی ما آدما باید یادمون باشه که تنها در لحظات سخت سراغ معبودمون نریم بلکه در تمامی لحظات به یادش باشیم .

sadeghzade

واي عالي بود [دست][دست][دست][دست][دست] من كه خيلي لذت بردم . خيلي تحت تاثير قرار گرفتم [گریه][گریه]

یاسی

سلاااااااااااااام عالی بود[دست][قلب][رویا] راستی یه سوال[پلک][نیشخند] شما emo هستید اگه میشه حتما جواب این سوالو بهم بدید [خجالت] به وب منم سربزن حتما[شیطان] سر بزن فعلا بابای

امیر

سلام بی معرفت، یه سری به وبلاگم بزن یک داستانی گذاشتم با نام یه روز به یاد ماندنی،به نظرم جالبه!!؟

کتی

عالی بود حرفی واسه ابراز خوشحالی ندارم زبان غاصراست برای بیان احساسات[گریه]

سلام جوادی خوبی؟ فوق العاده بود بخصوص قسمت آخرش که خدا می گه با آرامش گفت آنها ردپای من است که تورا در آغوش حمل می کنم تا بار غمت سبک شود . . .