تنهایی

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو. گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت از چه؟

 گنجشک گفت: تنهایی ... بی همدمی ... کسی که به خاطرش بپری ... برایش بخوانی ... دوستش بداری. 

خدا گفت: مگر مرا نداری؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمیرسد.

خدا گفت:مگر تا بحال به ملکوتم نیامدی؟گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار می آورد.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام؟! چنان از غیر پریدی که جایی برایم نمانده.

 چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری. هرگز تنهایت گذاشته ام؟!

گنجشک سر به زیر انداخت. دانه های اشک چشمان کوچکش را پر کرده بود.

 خدا گفت: اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست. پس بیا. گنجشک سر بلند کرد.

دشتهای آن سو تا بینهایت سبز بود. گنجشک به سمت بینهایت پرگشود ...

.

.

کاش میتونستم گنجشک بودم . . . کاش کاش کاش

/ 8 نظر / 14 بازدید
مجید

سلام جواد چه عجب وبلاگو از پارکینگ درآوردی! یحتمل اولش باطریشم خوابیده بود،با هل راش انداختی!نه؟[نیشخند] آژ قبلیتو دیدم کپ کردم!!! چقد زیاده! یاد اون مطلبت تو آیتگ افتادم: "آموزش PHP" [قهقهه] موفق باشی بای

V.I.O.L.E.T

من باز اومدم فاز بدم خودم افسرده شدم!!

V.I.O.L.E.T

دیروز یکی از دوستام بهم زنگید دلداریش بدم... اول که به گریه ش انداختم.بعدم خودم نشستم باهاش گریه کردم :دی

V.I.O.L.E.T

از 52 دقیقه ای حرفیدیم 20 دقیقه داشتیم گریه می کردیم! بعدش خودمون کلی خندیدیم :))

V.I.O.L.E.T

دیگه چیکار کنیم...انده همدردی ام!

V.I.O.L.E.T

راستی دیروز تولد دوستم بود! اینقدر اذیتش کردیم! اول به عنوان کادو بهش حشره کش دادیم.تا موقع شام هم کادو اصلیو ندادیم